تبليغاتX
دل من دل تو


دل من دل تو





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


كد جاوا :

کاش

احساسی غریب و دوگانه ، گاهی همراه رضایت ، گاهی تا هم آغوشی نفرت ! ! !

کشمکشی است میان ذهن آشفته و دل .

کاش زمانی که تبعید به هستی می شدم در صندقچه وجودم دلی نمی گذاشتم.

کاش می شد در قرنطینه ذهن ، افکار و خاطرات را به دلخواه حبس کرد ،

ای کاش زندانبانش من بودم.

کاش پوچی آینده بر امید امروز پیروز نمی شد.

کاش لااقل در تنهایی می شد بغض را آزاد کرد.

ای کاش می شد دیوارهایی تنهایی را خراب کرد بی آنکه بر سر دیگری می ریخت.!!

کاش بی ترس می شد مرگ را در آغوش گرفت و فشرد.


نويسنده: نسیم باران مورخ: چهارشنبه دهم تیر 1388 در ساعت: 16:53
|+|

سکوت

شاید تو هم صدای سکوت را بشنوی و بتوانی آن را درک کنی.
در این دنیا صدایی زیباتر و رساتر از سکوت نشنیدم و نخواهم شنید.
صدایی که هر کسی را یارای شنیدن آن نیست و تنها می توان آن را با گوش دل شنید و نه با گوش تن. پس گوش دل خود را باز کنیم تا صدای سکوت را بشنویم که همان صدای خداست و صدای خدا آهنگ عشق است.

خدایا صدای تو طنین انداز ترین صدایی ا ست که تا به حال شنیده ام اما.........


نويسنده: نسیم باران مورخ: یکشنبه هفتم تیر 1388 در ساعت: 19:21
|+|

درس زندگی

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!


نويسنده: نسیم باران مورخ: پنجشنبه چهارم تیر 1388 در ساعت: 21:6
|+|

فراموشش کن
با دلم گفتم ای ساده!فراموشش کن

تا کجا چشم بر اين جاده؟!فراموشش کن

دست بردار از او٬خاطره بازی کافی است

فرض کن گل نفرستاده٬فراموشش کن

ان نگاهی که دم اخر از او جا مانده

پيش او برده و پس داده فراموشش کن

مردمان نگهش قله نشينند....هنوز

دل که در دره نيفتاده فراموشش کن

گفتم اين تکه غزل را بفرستم نزدت

دل ولی گفت:"نشو ساده!فراموشش کن"

به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت

اتفاقی است که افتاده فراموشش کن

نويسنده: نسیم باران مورخ: دوشنبه یکم تیر 1388 در ساعت: 19:55
|+|

افسانه نرگس

هنگامی که نرگس مرد ،اوريادها(الهه های جنگل) به کنار درياچه آمدند که از يک درياچه ی آب شيرين، به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله يافته بود.

اوريادها پرسيدند: چرا می گريی؟

درياچه گفت: « برای نرگس می گريم».

اوريادها گفتند:«آه، شگفت آور نيست که برای نرگس می گريی...»

و ادامه دادند:«هر چه بود،با آن که ما همواره در جنگل در پی او می شتافتيم،تنهاتو فرصت داشتی از نزديک زيبايی او را تماشا کنی».

درياچه پرسيد:«مگر نرگس زيبا بود؟»

اوريادها، شگفت زده پاسخ دادند:«چه کسی بهتر از تو می تواند اين حقيقت را بداند؟هر چه بود هر روز در کنار تو می نشست».

درياچه لختی ساکت ماند. سرانجام گفت: 
«من برای نرگس می گريم، اما هر گز زيبايی او را در نيافته بودم.

برای نرگس می گريم، چون هر بار از فراز کناره ام به رويم خم می شد،
می توانستم در اعماق ديدگانش،بازتاب زيبايی خودم را ببينم».


نويسنده: نسیم باران مورخ: جمعه بیست و دوم خرداد 1388 در ساعت: 21:38
|+|

چشم به راه

چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره

ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره

فاصله بين من و تو ،‌ از اينجا تا آ سموناست

خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست

قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود

به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود

بگو تا وقتي زنده‌ام ، نگاه تو سهم منه

هر جاي دنيا كه باشي ،‌دلم واست پر ميزنه

براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي

دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي


نويسنده: نسیم باران مورخ: چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 در ساعت: 16:25
|+|

خیلی سخته
عاشقم من

خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

 خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما

وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه 

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت 
 ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودياز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره

خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم

انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم


نويسنده: نسیم باران مورخ: یکشنبه سوم خرداد 1388 در ساعت: 20:56
|+|

زلال باش
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی

كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

نلسون ماندلا

نويسنده: نسیم باران مورخ: چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 در ساعت: 14:8
|+|

همسایه

چه کنم باز دل غمزده ام رسوا شد

گوئیا آتش غم در صدف سینا شد

بلبل چشم دلم ، محوتماشای تو شد

تا گلی همچو رخت در چمن دنیا شد

روزگاری که به جز چشم ، مرا یار نبود

گریه ها دشمن خونین دل بینا شد

ای که چون سایه به دنبال دلم می آیی

سایه ، همسایه شود گر دل تو شیدا شد

هیچ کس یاد نکرد از دل غمدیده ما

تا که در غربت خود ، همسفر تنها شد


نويسنده: نسیم باران مورخ: دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 در ساعت: 20:49
|+|

اشک عاشق

قطره دلش دریا می خواست ، خیلی وقت بود که به خدا گفته بود . هر بار خدا می گفت

از قطره تا دریا راهی است طولانی ، راهی از رنج و عشق و صبوری ، هر قطره

 را لیاقت دریا نیست . قطره عبور کرد و گذشت ، قطره ایستاد و منجمد شد . قطره روان شد

 و راه افتاد و به آسمان رفت . هر بار چیزی تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت . 

تا روزی که خدا گفت : امروز روز توست ، روز دریا شدن . و خدا قطره را به دریا رساند .

قطره طعم دریا را چشید و طعم دریا شدن را . روز دیگر قطره به خدا گفت : از دریا بزرگتر ، 

از دریا بزرگتر هم هست ؟ خدا گفت: آری هست . قطره گفت پس من آنرا می خواهم .

بزرگترین را ، بی نهایت را . خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : این

بی نهایت است . آدم عاشق بود ، دنبال کلمه ای می گشت که عشقش را توی آن بریزد .

اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت . قطره از قلب عاشق عبور کرد

آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت . وقتی قطره از چشم عاشق چکید ،

خدا گفت :حالا تو بی نهایتی ؛ چون که عکس من در اشک عاشق است.


نويسنده: نسیم باران مورخ: جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 در ساعت: 20:53
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد