آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی ای است که تنفر به بار می آورد
و من هرگز نمی توانم کسی را که به او لبخند نزده ام از ته دل دوست داشته باشم
مهر یه چیزیه مهربونی یه چیز دیگه، عشق یه چیزیه عاشق شدن یه چیز دیگه، قلب و دل یه چیزیه اما توی قلب تو جا شدن یه چیز دیگه
اشک هم با من شوریده نماند تا اخر خشک شد چشمه چشمان تر ناباور! سنگ شد قلب ترک خورده فروریخت زهم دیگرازمن شبحی مانده تکیده...لاغر
دیگر از من تاشکستن نیست راهی خوب من! کاش میشد تا بدانی نیست اهی خوب من! من به پایانی رسیدم تا تو از نو بشکفی فرصت همراه بودن نیست گاهی خوب من
زندگي به من آموخت چگونه اشك بريزم...
اما اشك به من نياموخت چگونه زندگي كنم..
زندگي به من آموخت درد و رنج چيست...
ولي به من نياموخت چگونه تحملش كنم...
زندگي به من آموخت بي صدا گريستن را...
پس تا هست......زندگي بايد كرد...
تا عشق هست......عاشق بايد بود...
تا دوستي هست......دوست بايد داشت...
تا دل هست......بايد باخت...
تا اشك هست......بايد ريخت...
تا لب هست......بوسه بايد كرد...
تا معشوق هست......عاشق بايد بود..